تبليغاتX
نسل سکوت
گفتنی ها کم نیست...من و تو کم گفتیم.

سيمين بهبهاني

كودك روانه از پي بود، نق نق كنان كه "من پسته"

"پول از كجا بيارم من؟"  زن ناله كرد آهسته

 

كودك دويد در دكان، پايي فشرد و عري زد

گوشش بگرفت دكاندار:"كو صاحبت زبان بسته!"

 

 

مادر كشيد دستش را :"ديدي كه آبرومان رفت؟"

كودك سري تكان مي داد، دانسته يا ندانسته

 

"يك سير پسته صد تومان! نوشابه بستني...سرسام!"

انديشه كرد زن با خود از رنج زندگي خسته: 

 

"ديروز گردوي تازه ديده ست و چشم پوشيده ست

هر روز چشم پوشي هاش با روز پيش پيوسته"

 

كودك روانه از پي بود، زن سوي او نگاه افكند

با ديده اي كه خشمش را باران اشكها شسته

 

ناگاه جيب كودك را  پر ديد  "واي! دزديدي؟"

كودك چو پسته مي خنديد با يك دهان، پر پسته

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:52  توسط ابوالفضل حاجی زادگان  |