امروز به همراه عده اي از دوستان به ديدار خانواده احمد قصابان رفتيم. فضاي حاكم بر خانه همه مان را تحت تاثير قرار داده بود. صحبتهاي پدر و مادر احمد خيلي تكان دهنده و بعضا باور نكردني بود. خيلي تلاش كرديم كه جلوي اشكهايمان را بگيريم. من براي اينكه جلوي گريه ام را بگيرم سعي مي كردم بعضي از حرفها را نشنوم.
آنها دل پر دردي داشتند. از اتفاقاتي كه در جريان پيگيري پرونده افتاده بود حرف زدند.
مادر احمد مدام از سرانجام پرونده پسرش از ما مي پرسيد. ما هم سعي مي كرديم اميدوارشان كنيم.
فقط نمي دانم چرا كسي نيست كه ما را اميدوار كند!

****
جان مادرتان برايم ننويسيد كه:"چرا اينقدر ناراحتي؟"