مالك عجم پست اخير وبلاگش را به مختصري مفيد از انديشه ميشل فوكو اختصاص داده است.
خواندن فوكو چنان هيجاني به مخاطب مي دهد كه تا مدتها او را در حالت گيجي نگه مي دارد. دليل اين هيجان انتقاد جانانه و انصافا دقيقي است كه اين انديشمند معاصر به محصولات مدرنيته وارد مي كند.
فوكو به دنبال تبيين خطي و ساده انگارانه از وضعيت مدرن نيست چه خود به پيچيدگي اعجاب انگيز و ديوانه كننده موضوع واقف است. او به همراه مخاطب به جستجوي گمشده ها و گم گشتگي ها مي رود. او تجربه مي كند و باز هم تجربه مي كند. در1968 فرانسه به همراه معترضين در خيابانها كوكتول مولوتف پرتاب مي كند و در جستجوي معماي سكس ايدز مي گيرد.
فوكو خواني به جاي اينكه ذهن مخاطب را از تئوري ها و داده هاي خام پر كند به او "قدرت تحليل" ارزاني مي كند. در واقع فوكو زاويه ديد جديد و نسبتا بكري ارائه مي كند.
اما من هيچوقت نتوانسته ام با نتيجه گيري پاياني فوكو ارتباط برقرار كنم.
سري به وبلاگ مالك بزنيم:
فوكو وحشيانهترين تحقير خويش را نثار كساني ميكند كه خيال ميكنند آزاد بودن براي بشر مدرن ممكن است. آيا به گمان خويش فوران خود انگيختهاي از ميل جنسي را حس ميكنيم؟ اين احساس صرفاً نتيجه تحريك ماست، تحريك از سوي «تكنولوژيهاي قدرت كه زندگي را به مثابة موضوع (ابژه) خود در چنگ دارند»؛ .... آيا ما دست به عمل سياسي ميزنيم، مستبدان را سرنگون ميكنيم، انقلاب به پا ميكنيم، براي ايجاد و تحكيم حقوق بشر قوانين اساسي تدوين ميكنيم؟ اينها نيز صرفاً در حكم «پسرفتهاي حقوقي» از اعصار فئودالي است، زيرا قانون اساسي و اعلاميه حقوق بشر صرفاً «اَشكالي ] حقوقي[اند كه نوع اساساً عاديساز قدرت را قابل قبول ميكنند».
.... بيفايده است، زيرا همه صور تحقيق و بررسي وضعيت بشري صرفاً افراد بشر را از يك مرجع يا قدرت انضباطي به مرجعي ديگر حواله ميدهند، و از اين رو فقط «گفتار پيروزمند قدرت» را فزوني ميبخشند...
فوكو به كمك مفهوم "قفس آهنين" ماكس وبر به بهترين شكل موفق به رسوا سازي اقتدار مرئي و نامرئي شده است. اما به نظر مي رسد كه "انسان" در انديشه او موجودي كاملا منفعل و محكوم است.
امروز به همراه عده اي از دوستان به ديدار خانواده احمد قصابان رفتيم. فضاي حاكم بر خانه همه مان را تحت تاثير قرار داده بود. صحبتهاي پدر و مادر احمد خيلي تكان دهنده و بعضا باور نكردني بود. خيلي تلاش كرديم كه جلوي اشكهايمان را بگيريم. من براي اينكه جلوي گريه ام را بگيرم سعي مي كردم بعضي از حرفها را نشنوم.
آنها دل پر دردي داشتند. از اتفاقاتي كه در جريان پيگيري پرونده افتاده بود حرف زدند.
مادر احمد مدام از سرانجام پرونده پسرش از ما مي پرسيد. ما هم سعي مي كرديم اميدوارشان كنيم.
فقط نمي دانم چرا كسي نيست كه ما را اميدوار كند!

****
جان مادرتان برايم ننويسيد كه:"چرا اينقدر ناراحتي؟"
زنی در مشهد به جرم زنای محصنه محکوم به سنگسار شده است.
فکرش را بکنید...بهتر از این نمی شود. درباره این سوژه می شود هزاران مقاله و بیانیه و کوفت و زهرماریه نوشت. فرصت را از دست ندهید.
****
من می ترسم. می ترسم. خواهش می کنم بیشتر توجه کنید. می ترسم.
متاسفانه ما مبتلا به "بی دردی" شده ایم. متاسفانه ما فقط با کلمات لاس می زنیم.
من می ترسم.