
بگویید
من اگرهر جایی نیستم
پس کجاییام؟
روز که میآید
از پلههای تاریک منطق
پایین میروم
شب
ماشینهای خودکار
از روی دلم رد میشوند
و پستانهای پلاستیکیام
هرگز پیر نمیشوند.
بگویید
من اگر هرجایی نیستم
پس کجاییام؟
عمویم
در رود گنگ به دنبال خدا میگردد
مادرم
هر روز در افغانستان
با خون وضو میگیرد
خواهرم در دوبی
تنش را با اسپرم می شوید
برادرم
در آسمان خراش شیکاگو
لیوانش را به سلامتی "سقوط و سرنگونی"
بلند میکند
پدرم
در قبردورافتادهای در "پرلاشز"
به خواب رفته است
نجابت لکه دار مرا
هر روز
کر میدهند و به بند میآویزند
و تارهای ابریشمی الفبایم
در سرگردانیی همه شهرهای جهان
بافته میشوند.
بگویید
اگر سایه زمان
بر تنم سنگینی نمیکند
و از نسل خون و خنجر و خیرگی نیستم
پس چیستم؟
بگویید
اگر در هزار توی اتفاقی سرنوشت
گم نگشته ام
پس کجایم؟
بگویید
من اگر کولی نیستم
اگر داغ زمان را بر پیشانی ندارم
اگر "جهانخانه" نیستم
پس خانه ام کجاست؟
بگویید
من اگر هرجایی نیستم
پس کجایی ام؟
می خواستم به نیمه شب آتش
خورشید شعله زن به در آمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم