تبليغاتX
نسل سکوت
گفتنی ها کم نیست...من و تو کم گفتیم.

من نازي هستم که این بار وبلاگ ابوالفضل را بروز می کنم....

چرا ؟!!

موضوع از این قراره که ابوالفضل هم توسط یک دوست نازنین به یلدا بازی دعوت شده بود ولی به بهانه های مختلف از این کار امتناع می کرد، بنابراین من هم وظیفه ملی و انقلابی خودم دونستم که در این امر مشارکت کنم و رأی... آخ ببخشید به جای اون بازی کنم. نه اینکه در مورد ناگفته های خودم بنویسم بلکه در مورد نا گفته های مشترکمان ( که طبیعتاً(!!!)بیشتر مربوطه به سوتی های ابوالفضل ) 5 عدد اعتراف بُنَمایم.  البته فکر می کنم یه کم(!!!) دیر شده باشه. ولی در هر صورت چارچوب شکنی چه یک نِی چه صد نِی...

1- اولین باری که باهم و به اتفاق یکی از دوستانم برای خرید عطر رفته بودیم و من در میان انبوه عطر های مختلف و مطلوب برای انتخاب گیج شده بودم به من پیشنهاد کرد عطری را انتخاب کنم که فلان دختر همکلاسیمان همیشه استفاده می کند ... تصور کنید قیافه من و دوستم را در اون لحظه و ابوالفضل که هیچ جوری نمی تونست گافی رو که داده بود جمع و جور کنه.

2-   قرار بود برای دیدن دو تا از دوستای نزدیکمون به منزلشون بریم. اتفاقاً دوست دیگه ای هم قرار بود همراهمون بیاد. منزل دوستامون خواجه ربیع بود. فکر می کنید ابوالفضل برای رفتن به منزل اونها با اون دوست عزیز کجا قرار گذاشت ... نه کاملا در اشتباهید جواب صحیح میدان شهدا نیست، محل قرار خیابان سناباد و دفتر حزب فخیمه [......] بود. که لازم به ذکر است برای اون دوست عزیز مشکل ِپیدا کردن دفتر حزب  [......] با پیدا کردن منزل اون دوستان چندان فرقی نداشت .

3-   یکی از معضلاتی که من دچارش هستم اینه که بعضی اوقات (بخوانید بیشتر مواقع ) موقعی که سوار اتوبوس شرکت واحد می شم زیاد به شماره خط دقت  نمی کنم و بعد از چند ایستگاه که متوجه اشتباهم می شم با اعتماد به نفس کامل نقشه شهرُ تو ذهنم مرور می کنم تا نزدیکترین مسیرُ برای برگشت به مسیر اصلی پیدا کنم. یکی از همین دفعات که هوا بدجوری سرد بود ،  برای رفتن به دانشگاه به تصور خودم سوار خط 25 شدم. اتوبوس طبق معمول شلوغ بود و من که خیلی خسته بودم در حال ایستاده با حسرت به کسی که روی صندلی، نزدیک من نشسته بود نگاه می کردم، تا اینکه اون خانم از من پرسید "ایستگاه فلان باید همینجا پیاده شم ؟". من هم علی رغم اینکه مطمئن نبودم با خوشحالی گفتم فکر می کنم همین حدود باشه. اون خانم پیاده شد و من با وجدان کمی تا قسمتی ناراحت روی صندلی نشستم. هنوز خوب جا به جا نشده بودم که به ایستگاه بعد رسیدیم و من با کمال ناباوری متوجه شدم که ایستگاهه آخره و من اشتباهی سوار خط 1/25 شدم. البته درد وجدانم خوب شد چون اون خانم درست پیاده شده بود.   

4-   برای رسیدن به یه برنامه که در تالار رازی برگزار می شد، از جلوی دانشگاه یه تاکسی دربست گرفتیم. (چون هم تعدادمون زیاد بود و هم عجله داشتیم وگرنه ما رو چه ... ) در طول مسیر معلوم شد راننده  همشهری ابوالفضله ( یعنی تهرونیه ) و حسابی با هم گرم گرفتند. موقع پیاده شدن همه خوشحال بودیم به میمنت این اتفاق تاکسی مجانی سوار شدیم، ولی بعد معلوم شد که همشهریِ با انصاف ابوالفضل خیلی بیشتر از اون مقداری که به طور معمول یه تاکسی دربست تو این مسیر می گیره از آقا پول گرفته!!!

5-   وقتی قرار شد برای تعطیلات بِرَم خونه ابوالفضل که خیلی از این بابت دلخور بود آرزو کرد رفتم خونه مریض شَم تا بهم خوش نگذره و زود برگردم. من رفتم خونه و سه روز کامل مریض بودم، به طوری که نمی تونستم از خونه بیرون برم. من از این بابت، واقعاً به وجود ابوالفضل افتخار می کنم و از دوستان می خوام اگر مشکلی چیزی تو زندگیشون دارن از ابوالفضل بخوان براشون A  ۲ کنه.

6-     ...

فکر می کنم که تا اینجا کافی باشه .البته به نظر میاد که بازی ما خیلی هم به یلدا بازی شباهت نداشته باشه ولی در هر صورت این هم یه بازی بود . حالا از زهرا ، مریم ، مصطفی ، محمود مقدسی و زهرا اعتباری   دعوت می کنم توی این بازی شرکت کنند.

   

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:25  توسط ابوالفضل حاجی زادگان  | 

...در لطافت و زيبايي شب برفي و سال نو به فكر دخترك كبريت فروش باشيم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:6  توسط ابوالفضل حاجی زادگان  |