لحظه هایت تاریخ می شوند
و من کودک وار گریه می کنم
ثانیه های دق را
با سپید و سیاه چشمهایی که هنوز
دوازده متر مربع تا روز آخر فرصت دارند...
سردم است
برای چهارمین سال پیاپی در آغوش بگیر مرا
۱ گوشی تلفن را بر می دارم و شماره خانه فریده (خواهرم) را می گیرم. به احتمال زیاد این بار هم خواهرزاده ۲ ساله ام نگین گوشی را بر خواهد داشت. همین طور هم می شود. به طرز جالبی می گوید: الو...! تمام احساسات خود را در قالب این چند کلمه می ریزم: سلام دایی جون!
اما نگین گوشی را بلافاصله قطع می کند. یک بار دیگر تماس می گیرم. این بار فریده جواب می دهد:
سلام ابوالفضل جان! نگین منتظر باباش بود. وقتی که دید تویی قطع کرد.

همیشه این کارهای نگین برایم قابل ستایش بوده است. یادم می آید که چند روز پیش نگین با اشتیاقی عجیب حدود ۱۰ دقیقه با من تلفنی صحبت کرد. اما امروز حتی حوصله ندارد که یک کلمه هم با من حرف بزند. خوشبختانه نگین خبر ندارد که طبق آداب معاشرت در چنین مواقعی باید به صورت دروغین با من سلام و احوالپرسی کند. پیش خودم می گویم ای کاش همه ما آدمها اینقدر در گفتار و رفتارمان صادق بودیم. ای کاش همه بزرگترها مثل فریده به کودکان اجازه بروز صادقانه احساساتشان را می دادند. ای کاش همه آدمها آمادگی چنین برخوردی را داشتند.
۲ گنجی آزاد شد.

این یکی از بهترین خبرهای واپسین روزهای سال ۸۴ بود. چه بخواهیم و چه نخواهیم امروز گنجی به درستی نماد مقاومت و آرمانخواهی است. در این دنیای واویلا "گنجی بودن" کار هر کسی نیست.
۳ لحظه تحویل سال ۸۵ پر از آرزو و انگیزه بودم. به غیر از آرزوهای شخصی ام مهمترین آرزویم این بود که آدمها به حقوق هم احترام بگذارند و هیچ فردی به خود اجازه ندهد به بهانه های مختلف برای دیگران تصمیم بگیرد.
۴ مادر عزیزم! خیلی دوستت دارم![]()
۵ شعری از احمد شاملو به مناسبت فرا رسیدن نوروز:
بيچلچله بيبنفشه ميآيد، بيجنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب بي گردش ِ مُرغانهی رنگين بر آينه.
بيگندم ِ سبز و سفره ميآيد، بيپيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور بيرقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.
سنگيني بار ِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به ياد آرد باز نام ِ ممنوعاش را
با احساس ِ کتابهای ممنوع تقديس شود. در معبر ِ قتل ِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
بيگاهان
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||