آسمان را بارشی نخواهد بود.
7/3/84 ساعت 5 بعد از ظهر:
"سلام عزیزم!
طبق معمول امروز هم دلم گرفته. دیگه حوصله این زندگی تکراری و یکنواخت رو ندارم.
واقعا که عجیبه. ما آدما واسه این عادتهای احمقانه مون چه اسم قشنگی انتخاب کردیم: آداب
معاشرت!
اصلا قابل تحمل نیست...اینکه باید همیشه طبق یه اصول و قوانینی رفتار کنم...اینکه باید
با یه لباس خاص برم بیرون...اینکه هر وقت دوستی رو دیدم باید یه لبخند مصنوعی رو
لبام نقش ببنده تا نشون بدم که از دیدنش خوشحال شدم...اینکه همیشه باید با اصطلاحات
و جملات اتوکشیده و از قبل تعیین شده حالش رو بپرسم در حالیکه زیاد برام مهم نیست
که حالش خوبه یا نه ... اینکه ...اینکه...اینکه...وا...ی...ی!
دیگه حالم داره از این مسخره بازیا به هم می خوره. ای کاش می تونستم تمام این زندگی
رو استفراغ کنم..."
نوشتن را رها می کنم و به سمت پنجره می روم.
پنجره را باز می کنم. باورکردنی نیست: باران...خرداد...مشهد!
خیلی زیباست. می خواهم فریاد بزنم. آسمان شهر چه جسارتی پیدا کرده است! با دقت
بیشتری آدمها را زیر نظر می گیرم. احساس می کنم که همه از دست آسمان عصبانی
شده اند. از خیس شدن می ترسند و با شتاب خیابان را طی می کنند تا به مقصد برسند.
اما آسمان هنوز اشک می ریزد. علتش را می توانم حدس بزنم.
آنقدر درگریه خود غرق شده است که نمی تواند متوجه خشم زمینی ها شود. نمی دانم!
شاید فراموش کرده است که در اینجا چارچوب شکنی چه هزینه سنگینی دارد.
چه بی خیالی قشنگی!
****
8/3/84 ساعت 6 صبح:
چشمهایم را باز می کنم. آ...ه! یعنی تمام شد؟!...نه! لعنت بر این...
می دانم که دیگراین آسمان را بارشی نخواهد بود.از پشت پنجره نگاهی به آسمان
می اندازم. هیچ شباهتی به آسمان چارچوب شکن دیشب ندارد. آسمان شهر ما دیگر
نمی خواهد چارچوب شکنی کند. می خواهد زمینی شود.
شبیه کودکی است که به خاطر شیطنت های خود حسابی تنبیه شده است. شبیه
روزمرگی شده است... شبیه خشم...شبیه اطمینان...شبیه مرداب...شبیه...م...ر...گ!!
چندی پیش مقاله ای از دوست خوبم مجید مقدری به دستم رسید. مثل همیشه به حدی زیبا نوشته بود که به وجد آمدم. مطمئنم که شما هم لذت خواهید برد.
(یادم باشد که یک روز درباره مجید برایتان بنویسم)

به بهانه انگشت نگاری در خوابگاه دختران دانشگاه اصفهان
تصميم انگشت!
مجيد مقدری
1
"من مسوول اعمال دانشگاه شما نيستم اما اگر خارج از چهارچوب قانون باشد خلاف است", قانع نمی شوند و فرياد برمی آورند.
اسفندماه هشتاد و سه, جلسه ی پرسش و پاسخ دکتر مصطفی معين درتالار شريعتی دانشگاه اصفهان- در حالي که بر جايگاه ا ستقرار پسران در قسمتهای ميانی و چپ سالن, تقابل طرفداران رفراندوم و تحريم کنندگان انتخابت رياست جمهوری نهم با حاميان مصطفی معين و موافقان شرکت در انتخابات, از در دست گرفتن پلاکارد و سر دادن شعار به فاز زد و خورد کشيده می شود, جايگاه دختران در سمت راست تالار شريعتی همچنان آرام و ساکت است. نيم ساعت به پايان مراسم مانده است که ورق برگشته و در بر روی پاشنه ی ديگر آن دوران می نمايد. بانگی از ميان دختران بر می خيزد "درخوابگاه دختران دستگاه انگشت نگاری نصب کرده اند". مصطفی معين ضمن آنکه خويش را مسوول اعمال دانشگاه نمی داند در پاسخی که نه سيخِ حمايتِ مسوولانِ دانشگاه را بسوزاند و نه دلِ کباب شده ی دانشجويان را, انگشت نگاری از دختران خوابگاهی را در صورتی که خارج از چهارچوب قانون باشد غيرقانونی اعلام می نمايد! اما دميدن همين يک خبر اعتراضی کافيست که آتشِ اعتراضِ دختران از زيرخاکسترِ سکوت زبانه کشد و تا پايان مراسم خاموش نگردد.
اينبار مراسمی سياسی به اعتراضات صنفی تغيير گفتمان می دهد تا مسوولانی که همواره از سياسی شدن مطالبات صنفی دانشجويان در هراسند با تجربه معکوس آن, رابطه ی مشکلات صنفی و سياسی را دقيقتر دريابند.
فردای آن روز صدها دختر ساکن خوابگاه های دانشگاه اصفهان در تجمعی اعتراض آميز حضور يافتند تا ناخشنودی خويش را نسبت به سيستم حضور و غياب الکترونيکی مبتنی بر اثر انگشت اعلام نمايند.
..........................................................................................
2
گوشهای حساس و تيز کسانی که شباهنگام از کنار خوابگاههای دختران دانشگاه اصفهان عبور می نمايند شايد بوقهای کوتاه و متناوبی را شنيده باشند. شايد آنان نيز گمان برده اند که اين صداها, بوق ماشين عروس در فيلم عروسی يکی از دختران است که دوستانش آنرا می بينند. رهگذران اگر بدانند که اين بوق, بوق "تاييد عفت" است شايد در همانجا بايستند و گوشهای خويش را تيزتر نمايند, بوقها را بشمارنند تا از تعداد "عفت داران" خوابگاه خبری يابند.
بوقهای متوالی دستگاه حضور و غياب آنگاه که اثر انگشت دختران خوابگاهی بر آن نقش می بندد لالايي ی دلنواز و آرامش بخشی است از برای مسوولانی که عفت دختران را بدون اين بوق برباد رفته می بينند.
اينجا ملک اتهام است. اينجا همه متهمند مگر خلاف آن اثبات گردد. اينجا دختران جنس دومند, هويت مستقلی ندارند," دختر فلانی", "خواهر فلانی", "زن فلانی"... هستند و اگر اتفاقی برايشان بيفتد جواب "فلانی" را چه بايد داد؟ هنوز اينجا نهايت توهين به "فلانی" نه فحش به خود او بلکه فحش به "خواهر و مادر" اوست. فرهنگ جاهليت به يادگار مانده از اعراب باديه نشين, اگرچه بصورت زنده به گور نمودن دختران در قبر, از ميان رفته است اما مگر انديشه ی زنده و هويتِ مستقلِ دختران را در گورِ تعصب دفن نمودن, بازتوليد همان فرهنگ نيست؟ به ياد داشته باشيم که زنان زن متولد نمی شوند, زن تربيت می شوند!
.........................................................................................
3
=انگشتان خميده می شوند, در کنار يکديگر قفل می شوند, مشت می شوند و فضای بالای سر مردان و زنان را می شکافند تا تاييد فرياد "مرگ بر شاه" باشند. انگشتانِ بهم پيوسته و مشتانِ گره شده, نهايت خشم ملتی را فرياد می کنند که ديگر تاب تحمل شلاق استبداديشان نيست و آمده اند تا ديو را در شيشه کنند و فرشته آزادی را رها.
=انگشت خميده می شود اينبار بر روی فلز سرد و سياه ماشه ی تفنگ تا با هر تکانه ی انگشت, تيری که از لوله ی اسلحه بيرون می جهد آذرخشی باشد بر دل سياه و تاريک استبداد. "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا" ی اميرپرويز پويان و "مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتيک" توسط مسعود احمدزاده تئوريزه می شود تا چريکهايی متولد شوند که جز با قرص سيانور به زير زبان, بر سر قرار نمی روند.
=انگشتان هنوز خميده اند اما دو انگشت از ميان آنان کمر راست می کنند, انگشتان اشاره و مياني برمی خيزند و به کمک يکديگر عدد "هفت" ی را تشکيل می دهند تا نشانه ی پيروزی باشد. انقلاب ملت ايران پيروز شد.
=انگشت در جوهر فرو می رود و برکاغذ فشرده می شود. "جمهوری دمکراتيک ايران" و "جمهوری دمکراتيک اسلامی ايران" پيشنهاد شده توسط مهدی بازرگان به باد سپرده می شود و بر سخن آيت الله خمينی "جمهوری اسلامی نه يک کلمه کمتر نه يک کلمه بيشتر" مهر تاييد می خورد. رفراندوم جمهوری اسلامی ايران در دوازدهمين روز فروردين ماه است و انگشتانِ به جوهر آغشته ای که با قاطعيت, پيشنهاد رهبر انقلاب را به واقعيت بدل می نمايند. گرچه همان روزها, گروهی نه رنگی شدن انگشتان که رنگی شدن مردمان و برباد رفتن آرزوهاي ملت را هشدار می دادند.
=انگشتانی بر لبه ديوار ظاهر می شوند, بر لبه ديوار محکم می شوند, ستون می شوند تا سر و تن دانشجويانی را بالا کشند که "انقلاب دوم" را رقم می زنند. "لانه ی جاسوسی" فتح می شود. انگشتان دوباره مشت می شوند و شعار مردمان و گروهها و گروهک های سياسی در اطراف لانه جاسوسی طنين انداز می شود "دانشجوی خط امام افشا کن افشا کن".
=انگشتان بارها و بارها ی دگر, گره می شوند, مشت می شوند, بر ماشه تفنگ بوسه می زنند, به جوهر آغشته می شوند, رنگی می شوند اما ...
گاه مشت می شوند تا بر دهان امپرياليسم و استکبار جهانی فرود آيند و گاه از برای کوبيدن بر دهان زنانی که آزادی حجاب و پوشش را می طلبند.
گاه با ماشه ی تفنگ پيوند می بندند برای دفاع از کيان اين مرز و بوم در برابر دندان تيزِ طمعِ بيگانگان, گاه برای پاسخ مشت با مشت و گلوله با گلوله ای که قيام مسلحانه مجاهدين خلق را خلق می کند, گاه هم برای تيرباران زندانيان سياسی معاند و برانداز.
گاه به جوهر آغشته می شوند تا صندوقهای سفيد و کفن پوش رای را سيراب نمايند, گاه به اجبار در زندان, جوهرِ انگشت نگاری را بخاطر جرمهايی نظير "اقدام عليه امنيت ملی" و "تبليغ عليه نظام" مزه می نمايند.
اينها برگهايی از مثنوی هفتاد من کاغذِ سرگذشتِ انگشت ماست. انگشتی که درکلاس اول ابتدايی به ما آموخته بودند تا برای اجازه گرفتن از خانم معلم به منظور پرسيدن سوال بايد بالا بگيريم, هنوز هم برای سوال از عملکرد مسولين کشور بايد بالايش بگيريم که بدون اجازه حرف زدن, فرجامی خوش نخواهد داشت. هنوز هم هرجا که بنگری ترکيب عمودی انگشت با دهان, علامت "بعلاوه" ای را می سازد به معنی سکوت. انگشت مشروعيتی که در دهان جوهرهای انتخاباتی فرو می رود فردای انتخابات از تفسيرهای سودجويانه و مصادره به نفع شدن مفهوم انتخابات توسط عده ای, از حيرت به دندان گرفته خواهد شد.
نهمين انتخابات رياست جمهوری است و دگربار نياز به نقاشی انگشت ما. بلندگوهای تبليغاتی همه انگشتان را به سرخم نمودن بر ته برگ هاي تعرفه های رای گيری فرا می خواند که آسمان گرگ و ميش است و اوضاع قمر در عقرب. آيا اين انگشتان دوباره مشروعيت بخش خواهند بود؟
تنم سرده مثل آبی
دلم گرمه مثل قرمز
پاهام می رن مثل هر روز
نمی رسن .....مثل هرگز!
آره منظورم از تو خودته. خود خودت....انسان! (راستی.....سلام!!)