وقتی ۷ سال پیش بهخاطر دانشگاهم اومدم مشهد اصلا فکرشو هم نمیکردم که ممکنه موندنم توی این شهر اینقدر طول بکشه. حالا بعد از اینهمه مدت قرار شده که برگردم. تجربه سکونت توی مشهد واسه من فراتر از خوب و بد بود. مهمترین و بهترین اتفاق زندگیم اینجا رخ داد. عمیقترین تلخیها و شیرینیهای زندگیمو توی این شهر تجربه کردم. در کل مشهد رو شهر قابل احترامی میدونم.
رفتنم از مشهد باعث میشه ناخواسته از چند تا از بهترین دوستام خداحافظی کنم. شاید در مورد چند نفرشون توی پستهای بعدی چند خطی بنویسم.
این مطلبم به عنوان یادداشت سردبیر توی اولین شماره ماهنامه دانشآموختگان (نشریه داخلی سازمان ادوار شعبه خراسان) چاپ شد.
۷ ماه پیش وقتی دکتر احمد زیدآبادی در مراسم افتتاحیه شعبه خراسان سازمان ادوار تحکیم وحدت سخنرانی میکرد صراحتاً به نقد دوران جوانی خود پرداخت. البته او از دل این نقد به خود قصد داشت به آسیبشناسی رفتارهای اصلاحطلبان جوان بپردازد. فهوای کلام زیدآبادی این بود که ما نباید صرفاً بر روی حقوق خود اصرار کنیم و وظایفی که در کنار این حقوق داریم را فراموش کنیم. زیدآبادی گفت که ما بهخاطر اینکه معمولن با بیتوجهی حاکمیت روبرو بودهایم "زبان تند"ی هم پیدا کرده و امکان تعامل مثبت با دیگران را از دست دادهایم.
آن روز احمد زیدآبادی در مقام دبیر کل سازمان دانشآموختگان ایران اسلامی، مخاطبان را به تساهل و تسامح و خویشتنداری در رفتارهای سیاسی و اجتماعیشان فراخواند و بهنوعی از گره زدن آرمانگرایی با واقعبینی دفاع کرد. زیدآبادی با نزدیکتر شدن به ایام انتخابات این روند را ادامه داد تا به مرور زمان طرفدار عدم شرکت در انتخابات سال ۸۴، تبدیل به نظریهپرداز مطالبهمحوری در انتخابات ۸۸ شود.
در این بین عبداله مومنی نیز حکایتی مشابه داشت. دبیر تشکیلات سابق دفتر تحکیم وحدت که در انتخابات سال ۸۴ نماد دانشجویان تحریمی بود از ضرورت حضور فعالانه در انتخابات سخن گفت.
زیدآبادی و مومنی که حالا در مقام دبیر کل و سخنگوی سازمان ادوار تحکیم وحدت به هم نزدیکتر هم شده بودند، بهخاطر نفوذ زیاد و شخصیت کاریزماتیکشان توانستند بسیاری از تحریمیها را متقاعد به حضور در پای صندوقهای رأی کنند و ...
... و حالا آنها در زندان هستند! همسر زیدآبادی از وخیم شدن حال شوهرش خبر میدهد و همسر مومنی میگوید: "عبداله در زندان قدرت تکلمش را از دست داده!"
آنچه نگارنده را به نوشتن دربارهی زیدآبادی و مومنی ترغیب میکند، نه صرفاً تعلقات حزبی، که بیشتر نقش نمادین آنهاست. مومنی و زیدآبادی نماد نسلی هستند که علیرغم تمام انتقاداتی که به ناعادلانه بودن انتخابات داشتند تصمیم گرفتند نقش موثری در انتخاب رئیسجمهور کشورشان داشته باشند.
اما بهراستی آنها امروز به کدامین جرم در زندان بهسر میبرند؟ چرا حاکمیت، "زیدآبادی و مومنی" قهرکرده با انتخابات را به "زیدآبادی و مومنی" حامی مشارکت فعالانه در انتخابات ترجیح میدهد؟ چرا پدران ما از خود علاقهای برای صحبت کردن با نسل ما نشان نمیدهند؟ چرا پدران ما سنت "سهراب"کشی را رها نمیکنند؟ مگر نه این است که بسیاری از حکومتها غبطهی داشتن چنین نسل جوانی را میخورند؟ نسلی که در بدترین شرایط هم، مومنانه به راهحلهای اصلاحطلبانه و مدنی فکر میکند؛ نسلی که حتی اگر مورد خشونت هم قرار بگیرد به خشونت متوسل نمیشود؛ و نسلی که نه تنها پایبند به قانون، که نگران زیر پا گذاشتن قانون از جانب مجریانش است.
امروز تنها عبداله مومنی نیست که قدرت تکلمش را در زندان از دست داده، بلکه نسلی مانند او در محاصرهی انبوه علامتهای سوال و تعجب از اتفاقات تلخ خرداد ۸۸ و پس از آن، لکنت گرفته و بهتزده به آیندهی نامعلوم مینگرد؛ و عجبا که در چهرهی پدران ما کوچکترین نشانهای از نگرانی نسبت به این لکنت عمیق دیده نمیشود!
پ.ن: دانشآموختگان رو واسه اعضای سازمان ادوار و تعدادی از دوستام ایمیل کردم. اگه میخواید بخونیدش ایمیلتونو بدید تا واستون بفرستمش. خوشحال میشم نظرتونو دربارش بدونم.
چند شب پیش یه خانومی که شبیه اون ۱۵۰ درصدی که به احمدینژاد رای دادن بود با سه تا کیسه بزرگ میخواست از اتوبوس پیاده بشه که یکی از کیسهها محکم میخوره به یه زن دیگه. اون زنه که شبیه طرفدارای موسوی بود گفت: "خانوم چه خبرته؟!" جروبحث بینشون بالا گرفت تا اینکه یه دفعه اون زن ۱۵۰درصدیه برگشت گفت: "برو گم شو. تو اگه شوهرت غیرت داشت که با این ریخت و قیافه ولت نمیکرد بیای بیرون." اون زنه که شبیه طرفدارای موسوی بود هم نه گذاشت نه برداشت، بهش گفت: "تو اگه شوهرت غیرت داشت اینجوری مثل خر ازت بارکشی نمیکرد!"
غزل غزل خشونت!